تبليغاتX
این جمعه رسیدو باز هم رفت ان یار غریب ما نیامد --------- دل ها همه پر ز خون شد اما گل دردانه زهرا نیامد
بزرگترین منبع کدهای جاوا اسکریپت
درانتظار زیبایی


درانتظار زیبایی








سلام دوستان عزیز

این پست با بقیه پستهام خیلی فرق داره

به این دلیل که من قصد دارم از این به بعد در مواقعی مطالبی از کتابهای استاد عزیزم آیت الله سید حسن ابطحی که همه چیزم را مدیون الطاف و محبتهای ایشان بوده ام در اینجا ارائه کنم.

به این خاطرکه زیبا بودن هر چه بیشتر بعد از ظهور امام زمان ارواحنا فداه برای ما به اماده بودن هرچه بشتر ما برای ظهور بستگی دارد و این امر با مطالعه کتابهای استادم و استفاده ازراهنمایی های ایشان میسر است.

یکی از کتابهای این بزرگوار سیرالی الله است که من واقعا از آن استفاده کرده ام و یکی از موضوعات یقظه آن را در اینجا آوردم امیدوارم شما هم یا خواندن این بخش لذت بیداری از خواب غفلت را بچشید.

در این بخش (بخش یقظه وبیداری از خواب غفلت)حکایات و اظهارات شاگردانی که از خواب غفلت بیدار شده اند آورده شده است:

من جوانی هستم که در زندگی مرفهی بزرگ شده ام همه وسائل خوشگذرانی برایم آماده است.

روزی در ویلای لب دریا که بسیار زیبا است و پدرم تمام گلهای چهارفصل را در آن جمع کرده و طراوت خاصی به آن داده است نشسته بودم و به گیاهی به نام پیچک که از درختی بالا رفته بود و دوباره از سر درخت سرازیر شده و به پایین افتاده بود ودر عین حال طراوت عجیبی در آن قسمت سرساقه گیاه دیده می شد دقیق شده بودم ناگهان مثل کسی که از خواب عمیقی بپرد و به چیزی دقیق شود با خودم گفتم: این چه معجزه ایست که از طبیعت صادر می شود؟این گیاه با آنکه از پای ریشه تا سر ساقه لااقل پنجاه متر طول دارد و ساقه اش به باریکی دو میلیمتر بیشتر نیست و علاوه داخل ساقه مثل لوله آب خالی نیست که آب آزادانه به سر ساقه برسد و هوا هم به قدری گرم است مه در مدت یک دقیقه لااقل در هر سانتیمتری دو قطره آب تبخیر می شود آیا چگونه پمپی پای ریشه این گیاه به کار گذاشته اند که در هر دقیقه بدون کم و زیاد می تواند ابن همه آب را از رطوبت زمین بگیرد و به طور مساوی به تمام برگها وشاخه های این گیاه برساند؟!

این فکر آن روز هرچه بود مانند فریاد بلندی بود که بر سر شخصی که درخواب است بکشند و او را از خواب بیدار کنند من از خواب غفلت بیدار شدم وبه درخنها و گیاهان در باغ و جنگل نگاه می کردم و فریاد می زدم که اینها را چه نیرویی چه کسی چه حکیمی این گونه تحت قدرت خود قرار داده و به آنها کمک می کند؟ ناگهان چشم دلم باز شد و همای گونه که شما باچشم دل و عقل وقتی پنکه کارمی کند جریان برق را درآن می بینید من هم در همه جا و همه چیز و در تمام گیاهان و درختان آن ویلا و کوه و جنگل و دریا نیروی حکیم و دانایی را مشاهده کردم که زیبایی و جمالش عقل و هوش را از سرم ربود.

به به! چقدر لذت بخش بود!

چگونه محبوبم عزیزم آفریدگترم در آن صبح خوشبختی که خورشید جمالش مرا ازخواب غفلت بیدار کرده بود به من لبخند می زد و صبح بخیر می گفت وچگونه من خود را در آغوش مهرو محبتش انداختم!

ایکاش عزیزان شما هم آن جمال زیبا را می دیدید و یا لااقل در کنار من بودید و وجد ونشاط مرا مشاهده می کردید. انسان باوجدان هر چیز خوبی را که بدست می آورد مایل است دوستانش هم ازآن استفاده کنندیا لااقل می خواهد به مردم اهمیت نعمتی را که دارد بفهماند. به خدا قسم حیف است که انسان در دنیا مثل ذره ای که در آفتاب حرکت می کند و بلکه شدیدتر از آن تحت نفوذ و احاطه پروردگار عزیز . خدای مهربان باشد و از او غافل باشد.

بالاخره من نمی دانم چگونه وجد و نشاط خود را برای شما توضیح دهم تنها باید بگویم ((تا نخوری ندانی)) به هر حال آن روز ساعتها گریه شوق کردم و تنها چیزی که از محبوبم و معبود مهربانم خواستم این بود که هرگز مرا از خود جدا نکند و دیگر بار به خواب غفلت فرو نروم او هم دست مرا گرفت و به دست یکی از اولیائش برای تربیت شدن ولیا قت رسیدن به مقام قربش سپرد و برای همیشه زیر باز منت خود قرارم داد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 14:48  توسط زهرا  | 


باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتماست


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظماست


این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهماست


گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است


گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است


در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانویغم است


جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست


خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین


یا صاحب الزمان مصیبت جانسوز جد بزرگوارتان امام حسین علیه السلام را تسلیت عرض میکنم

تو این ایام از همگی شما دوستان التماس دعا دارم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 12:37  توسط زهرا  | 


سلام دوستان٬

اول از هر چیز این ایام مبارک را به شما تبریک می گویم. 

 

 

در چنین روزی حضرت ابراهیم علیه السلام فرزند دردانه و عزیزش را به دستور پروردگار برای ذبح آماده

می کرد و حضرت اسماعیل نیز برای انجام فرمان خدا سخنان پدر را با رضایت قلبی پذیرفت.وچه نیکو

وسر بلند هردویشان از این امتحان بزرگ و سخت بیرون آمدند.

انشاءالله بتوانیم ازاین قضیه درس بگیریم و ازامتحانات کوچک و بزرگی که بر سر راهمان همان راه

رسیدن به خداوند وجود دارد بیرون آییم.

در فضیلت این روزها اعمال زیادی نقل شده است که انجام آن می تواند ذخیره خوبی برای انسان باشد.

واینکه این عید مصادف شده است با عید جمعه ٬ پس برای ظهور امام زمانمان بسیار دعا کنیم.

عید غدیر  در راه است آن را پیشاپیش تبریک می گویم

این عید هم یکی از عظیمترین اعیاد است و نزد خداوند حرمت دارد.

 

شرمندم که نمی تونم زود به زود به روز بشم اما سعی خودم رو می کنم که برای مناسبتها بیام....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 10:2  توسط زهرا  | 


 شبی  نشسته  بودم

 در یک  اتاق  بسته

                                                تنهای  تنها   بودم

                                                منتظر و دل  خسته

 در  دل   صدایش   کردم

گفتم که مولاجانم اینک کجانشسته ؟ 

                                              چه غصه در دل  دارد؟

                                             تنهاست و دل  شکسته؟

 چندی  گذشت   ناگه

  نوری  سپید  دیدم

                                                 صدای    نازنینش

                                                در گوش  خود  شنیدم 

 گفتم تو هستی اقا

 کی آمدی  کنارم؟

                                                 گفتا  منم  مولایت

                                                نزدیکم ٬ در کنارت

 گفتم  دلم  گرفته

 از ظلمت و تنهایی

                                                گفتا که هستم  اینک ٬

                                                نزدیکت چه می خواهی؟

 گفتم که دنیا  دیگر

 خسته شدست  مولا

                                                در این جهان  تاریک

                                                من هم  شده ام  تنها

گفتا که هر زمانی

 یاری مرا  بخواهد٬         

                                               من  می بینم  او  را

                                               به او دهم انچه خواهد 

گفتم  که  یاورانت

فرجت را بخواهند

                                                گفتا که  من  می ایم

                                                روزی که  او بخواهد

 

دوستان این شعر یکی از شعر هایی بود که من در مدح امام عصر ارواحنا فداه سروده ام

 

                             

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 10:14  توسط زهرا  | 


من مدتهاست که در انتظار وصلم. گویند کلید وصل تو عشق است گاهی به سوی کسی یا چیزی می روم تا عطش عشقم را سیراب کند ولی چند صباحی که می گذرد اقناعم حس نمی کند حس می کنم در درون یک سرابی گرفتار شده ام هنوز در جستجوی معشوقم بی قرارم تا اینکه یک بار خواستم به در خانه ات بیایم کسی مانعم شد و جلویم را گرفت ٬ او فریبم داد و مرا به سرزمین خودش برد چیزهای عجیبی به من نشان داد رنگارنگ٬ متنوع ٬ اما وحشتناک بدبو و اتشین . چنان مستم کرد و گرفتارم ساخت که دیگر فکر نکنم و نفهمم دیگر واژه عشق برایم مفهوم نداشت . سرگردانی و اضطراب و احساس غربت عذابم می داد. تا اینکه روزی بار سنگینی روی دوشم احساس کردم چنانکه پشتم خمیده بود کوله باری از گناه و معصیت و انبو هی از نا امیدی وپشیمانی.... فریاد زدم چنان بلند که شیطان از فریادم به وحشت افتاده بود از او دور شدم تا به سویت ایم می دانستم مشتاق دیدارمنی ودر انتظار برگشتم لحظه شماری می کنی شنیده بودم که فرموده ای : اگر کسانی که از من قهر کرده اند بدانند که چقدر در انتظار انها هستم از خوشخالی می میرند.

پس من تصمیم گرفتم و به سو یت امدم ولی باز شیطان در مقابلم ایستاد و مانعم شد ولی این بار نهیب زدم و او را زیر پایم له کردم.آه! چقدر در مقابل اراده ام ضعیف بود و در برابر فریاد و نهیبم ترسان ! از این همه قدرت و اراده خودم لذت بردم. حال که به تو رسیده ام می فهمم این تو بودی که در جستجویم بودی و دوستم می داری بنده را چه که عاشق تو شود انقدر صدایم زدی تا سر انجام من گریز پا را به چنگ آوردی و حال می فهمم عشق چیست و عاشق کیست. ومن این عشق پاک را مثل مروارید در سینه ام نگه خواهم داشت.

                     گویند ز کنگره عرش می زنند صفیر                              ندانمت  که  در این دامگه چه افتادست 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 11:48  توسط زهرا  | 


باورم نمی شه این سی روز مهمانی خداوند چقدر زود تموم شد.....

 یکم که فکر میکنم می فهمم عمر خودم هم داره مثل برق و باد می گذره

حالا که ماه رمضان داره ساعتهای اخرش رو میگذرونه احساس می کنم تازه بهش عادت کردم

چه سحرهای با صفایی٬ چه حال و هوایی داشت.....

چقدر افطارهای اون قشنگ و به یادماندنی بود صدای ربنا و استشمام عطر خوش اذان.....

دلم گرفته .... نمی دونم شاد باشم یا ناراحت

البته فکر آمدن عید فطر تا حدی خوشحالم می کنه

خدای من ایکاش تنها در این یک ماه نفس هایمان را ذکر و خوابهایمان را عبادت قرار نمی دادی

بلکه همیشه این لیاقت را نسیبمان می کردی.

خدایا دلم میگه کاش همه سال ماه رمضان بود نمی گم سخت نیست سخته

اما برای من یک لذت تجربه نشدنی داره لذت بردن از انجام ندادن کارهایی که تو منعمان کردی

و پیروی نکردن از خواسته ی دلمان.

وخدایا تو را برای اینکه به ما توانایی گفتن روزه هایمان را دادی هزاران بار شکر می کنم

 

پیشاپیش عید سعید فطر را تبریک می گویم

 

راستی نظرتونم در موردقالب وبلاگ می خوام بدونم  تا بعد.........

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 14:31  توسط زهرا  | 


                                السلام علیک یا علی بن ابیطالب

 

  سالروز شهادت مولای متقیان حضرت علی علیه السلام بر همه شیعیان جهان تسلیت باد

 

 

 

 

در این شبهای عزیز از همه شما دوست های گلم التماس دعا دارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 15:13  توسط زهرا  |